این همان ایران است
راحت ترین کار و فعالیت ناامیدی و کاهلی است. شرایط سخت از همه نوعش همیشه بوده است. در تاریخ ایران که زندگانی ما تنها به اندازه یک پشم بر هم زدن در مقابل کل آن است همیشه مردم دوران عظمت و فترت و سختی را به نسبتی با هم داشته اند.
یک روز اسکندر، یک روز بربرها، یک روز رومیها، یک روز اعراب، یک روز مغولها، یک روز تیمور لنگ، یک روز عثمانی، روز دیگر انگلیس و روس و خلاصه همه و همه مهاجمان آمدند و رفتند و در تمام طول این تاریخ ایران ماند. ایرانیان یا ماندند و مقابله کردند یا تسلیم شدند و همراه و یا هجرت کردند. اما ایران ماند و به ما رسید و بعد از ما هم هستند که این میراث را به نسلهای بعدی تحویل دهند. حال یا خزانه و منابع پر و یا خالی. گویند که در زمان حمله مغول عارفی بود به نام سیف الدین فرقانی، شعر قشنگی گفت خطاب به مغولها:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت هم عوعوی سگان شما نیز بگذرد
اینگونه است که باید امیدوار بود. باید تلاش کرد و باید پایدار بود. هر زمان که دیدی ناامید شدی و داری کم کم در زندگی حل می شوی و ایران و ایرانی را فراموش میکنی اندکی به تصاویر و موسیقی و فیلم هایی که روزگاری با آنها گریستیم و یا شاد شدیم و یا به حرکت درآمدیم بازگرد. یقین بدان که ما پیروزیم و این سختیها گذشتنی است.
جامعه ایمن و آرامش عمومی
حادثه خبر نمیکند. امکان دارد همین الان و در همین زمان در گوشهای از جهان و یا کشور و یا نزدیکتر در شهر خودمان حادثهای رخ دهد. از همان سال 79 که در جبهه سبز ایران گروه امداد زمین را تشکیل دادیم اصلاً به ذهنم شرایط امروز نبود. امروز که عضو موسس انجمن امداد ایرانیان هستم و درس خوانده رشته مدیریت سوانح و بحران و از زمانی که با چشمان خودم بم، لرستان، قشم و ایالت گجرات هندوستان را دیدم و در یک سازمان امدادی مشغول به کار هستم. به قول هادی کاشانی حداقل داستان زندگی من به گونهای رقم خورد که اصلا فکرش را هم نمیکردم.
هر روز در گوشه گوشه کشور حوادث بیشماری رخ میدهد. بخصوص حوادث ترافیکی. بیشترین تعداد کشتگان را در این حوادث داریم و انرژی، منابع مالی و انسانی زیادی را باید برای این دسته از حوادث که بیشتر هم انسان ساز هستند باید صرف کنیم. در عین حال که بیشتر نقاط مسکونی کشور در معرض انواع مخاطرات و خطرات طبیعی است. در این میان از مهمترین اقدامات و راهکارها اجرای برنامههای پیشگیرانه و توسعه آمادگی چه در سطح عمومی و چه در سطح سازمانهای مسئول، همکار و پشتیبان است.
نزدیک شدن به هفته کاهش اثرات بلایای طبیعی سال 1390 باعث شد که باز هم مردم از طریق رسانه با این موضوع و شرایط و عواقب قبلی، حین و بعد از حوادث اندکی آشنا شوند. امیدوارم که برنامه ریزان حوزه مدیریت سوانح در کشور به جای حرف زدن و دادن دعدههای تکراری و اعلام آمار و ارقام غیرواقعی با اجرای اقداماتی بتوانند حداقل شعارها و نامهایی که برای روزهای این هفته انتخاب کردهاند را اجرایی کنند. برای اطلاع شما لازم است اعلام کنم شعار هفته کاهش اثرات بلایای طبیعی سال 1390 "جامعه ایمن و آرامش عمومی" است که از سوی سازمان مدیریت بحران کشور (متاسفانه هنوز بعد از گذشت مدت زیادی از تغییر مدیر آن و نداشتن رئیس) اعلام شد است برسیم.
اسامی روزهای هفته کاهش اثرات بلایای طبیعی سال 90 که از روز دوشنبه 18 مهرماه آغاز و تا 24 مهرماه ادامه دارد را به شرح ذیل نام گذاری کرده است:
- روز دوشنبه 18 مهر به نام مدیریت بحران، همزیستی با مخاطرات طبیعی.
- روز سه شنبه 19 مهرماه به نام مدیریت بحران؛هماهنگی و هم افزایی سازمان.
- روز چهارشنبه 20 مهرماه به نام مدیریت بحران؛آموزش و پیشگیری و آمادگی.
- روز پنج شنبه 21 مهرماه به روز مدیریت بحران؛امداد و سلامت و بازتوانی.
- روز جمعه 22 مهرماه به نام مدیریت بحران؛ رسانه ها، معنویت، کرامت انسانی و فرهنگ ایمنی.
- روز شنبه 23 مهرماه را به نام ،مدیریت بحران و فناوری های نوین و استاندارد و مقاوم سازی.
- روز یکشنبه 24 مهرماه را هم به نام مدیریت بحران و تشکل های مردمی و بسیج و نیروهای مسلح و آرامش و امنیت عمومی.
امیدوارم آنهایی که امروز مسئول هستند برای آنهایی که در فرداهای نزدیک به احتمال دچار خسارات و تحت تاثیر حوادث قرار خواهد گرفت به جای حرف زدن بیهوده و تکراری کاری انجام دهند. چون فرصت بسیار اندک است و به قول امام علی مثل ابر به سرعت از بالای سر ما میگذرند.
حاضر نیستم بر سر حق آزادی مردمم معامله کنم
امروز روز جهانی صلح بود. یادم رفته بود تا زمانی که دیدم یکی بلاگم را برای روز صلح دیده است. خیلی چیزها در طی چند سال گذشته و به دلیل برخی امور که تنها صابرین آن را میدانند دارد در زندگی من و ما کمرنگ میشود. اما یقیناً پاک نمیشود. چند وقت قبل به مناسبت روز جهانی ماندلا یادداشتی را دیدم که توسط عمار ملکی ترجمه و تنظیم شده بود و او این متن را به شرف اهل قلم تقدیم کرده بود. روز صلح بهانهای شد تا این یادداشت را من هم در این فضا با عابران از این فضا به اشتراک بگذارم. به این امید که روزی آن صلح جهانی و انسانها شاهد یک روز خوب خواهند بود. ایدون باد
از دو سال قبل بمنظور تقدیر از تلاشهای نلسون ماندلا در گسترش فرهنگ صلح و آزادی، روز 27 تیر (18 جولای) - زادروز وی - توسط سازمان ملل بعنوان روز جهانی نلسون ماندلا نامگذاری شد. امسال نود و سومین سالگرد میلاد این نماد جهانی مبارزه و ایستادگی مدنی در راه دشوار دستیابی به آزادی، عدالت و دموکراسی است.
در تاریخ 31 ژانویه سال 1985 رییس جمهور وقت آفریقای جنوبی، «بوتا»، در مجلس سخنرانی کرد و به ماندلا پیشنهاد داد که در صورتیکه او بکارگیری خشونت بعنوان یک ابزار مبارزه سیاسی را بدون قید و شرط محکوم کند، آزاد خواهد شد. این ششمین باری بود که آزادی مشروط به ماندلا پیشنهاد شده بود. پیشنهادهای قبلی به این شرط بود که او برای زندگی به منطقه ترانسکی – که بر مبنای سیاست جداسازی نژادی تشکیل شده بود- تبعید شود. ماندلا تمامی آن پیشنهادها را بخاطر مخالفت با تاسیس و استقرار چنان مناطقی توسط رژیم آپارتاید رد کرده بود. ماندلا در تاریخ 10 فوریه 1985 به آخرین پیشنهاد آزادی اش پاسخ داد که توسط دخترش «زینزی» در یک گردهمایی عمومی در استادیوم «جابولانی» برای حضار قرائت شد.
زینزی در آن گردهمایی خطاب به حاضران گفت: روز جمعه مادرم و وکیل مان، پدر را در زندان ملاقات کردند تا پاسخ او به پیشنهاد آزادی مشروط توسط رییس جمهور بوتا را دریافت کنند. ماموران زندان تلاش کردند تا مانع انتقال پیام شوند اما نلسون ماندلا علیرغم فشارها پیام خودش را صریحا بیان کرد تا که به اطلاع مردم رسانده شود. او باید خودش اینجا می بود تا با شما درباره پیشنهاد بوتا سخن میگفت. اما او اجازه ندارد که در اینجا حضور یابد. مادرم که سخنان پدر را از نزدیک شنیده بود نیز اجازه نیافته تا امروز با شما سخن بگوید. پدرم و دیگر مبارزان زندانی به همگی شما مردمی که دوستدار آزادی هستید درود فرستادند و اظهار اطمینان کردند که شما مبارزه برای آزادی را ادامه خواهید داد. پدرم و همرزمانش تاکید داشتند که این پیام، اول از همه به گوش شما مردم رسانده شود. آنها میخواستند یکبار دیگر نشان دهند که فقط در برابر مردم، خود را مسئول و پاسخگو می دانند و شما باید نظرات آنها را بطور مستقیم و نه با واسطه بشنوید. پدرم امیدوار است که نه تنها از سوی خودش و همرزمان زندانی اش بلکه از سوی تمامی آنهایی سخن بگوید که در مخالفت با آپارتاید زندانی هستند، از طرف تمامی آنها که اخراج و تبعید شده اند، تمامی آنها که از تبعیض رنج میبرند، تمامی آنها که مخالف تبعیض نژادی هستند و تمامی آنها که سرکوب و استثمار میشوند.
پس از این مقدمه زینزی، پیام نلسون ماندلا را خطاب به مردم قرائت کرد:
"من ]نلسون ماندلا[ یکی از اعضای کنگره ملی آفریقا هستم. من همیشه عضو کنگره بوده ام و تا روز مرگم نیز عضو کنگره ملی آفریقا خواهم ماند... من متعجب شدم از شرایطی که دولت میخواهد برای آزادی به من تحمیل کند. من یک انسان خشونت طلب نیستم. من و همکارانم در سال 1952 به رییس جمهور وقت، «مالان»، نامه نوشتیم و درخواست کنفرانسی برای مذاکره را مطرح کردیم تا راه حلی برای مشکلات کشورمان بیابیم، اما درخواست ما رد شد. وقتی رییس جمهور بعدی،«استرایدام»، بر سر کار آمد، ما دوباره همان پیشنهاد را مطرح کردیم و دوباره نادیده گرفته شد. باز هم در زمان رییس جمهور بعدی، «فرورد»، ما درخواست کنفرانس ملی برای اینکه تمامی مردم آفریقای جنوبی درباره آینده خود تصمیم بگیرند را پیشنهاد دادیم، ولی آن درخواست هم مورد توجه قرار نگرفت. وقتی تمامی راههای مبارزه و مذاکره بر روی ما بسته شد، ما به سمت مبارزات قهرآمیز تغییر مسیر دادیم. کاش که رییس جمهور بوتا نشان دهد که با رییس جمهورهای پیشین متفاوت است. کاش که او نشان دهد که اهل خشونت نیست. کاش که او نشان دهد که میخواهد آپارتاید را لغو کند. کاش که او محدودیت را از روی احزاب و کنگره ملی آفریقا بردارد. کاش که او به تمامی زندانیان سیاسی و تبعیدشدگانی که مخالف آپارتاید هستند، مجال آزادی بدهد و کاش او تضمین فعالیت سیاسی آزاد را بدهد تا مردم تصمیم بگیرند که چه کسی بر آنها حکومت کند.
من بسیار دوست دارم تا آزادی ام را بدست آورم اما بیش از آن آرزوی آزادی شما مردم را دارم. از زمانیکه من به زندان افتادم، بسیاری شهید شدند، بسیاری برای کسب آزادی رنج و زجر دیدند. من خود را مدیون همسران، فرزندان یتیم شده، مادران و پدران اندوهگین و سوگوار میدانم. من تنها کسی نبودم که در این سالهای سخت و طولانی رنج برده باشد. من هم به اندازه شما زندگی را دوست دارم. اما برای آنکه از زندان آزاد شوم، حاضر نیستم که بر سر حق آزادی خودم و حق آزادی مردمم معامله کنم. من بعنوان نماینده ای از مردم و تشکیلات توقیف شده آنها - کنگره ملی آفریقا - در زندان هستم.
چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه تشکیلات مردمی مان در توقیف است؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه برای عبور و مرور آزادانه دوباره دستگیر خواهم شد؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه اجازه بودن با همسرم که به تبعید اجباری فرستاده شده است را نخواهم داشت؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه برای انتخاب مکان زندگی ام باید از دولت کسب اجازه کنم؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه نمیتوانم کار و فعالیت آزادانه ای داشته باشم؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه شهروندانم مورد احترام قرار نمیگیرند؟
تنها یک انسان آزاد میتواند مذاکره کند. کسی که زندانی است نمیتواند قرار و پیمانی را متعهد شود. من نمیتوانم تعهدی بدهم و تا زمانیکه من و شما مردم واقعا آزاد نباشیم، تعهدی نخواهم داد. آزادی من و شما نمیتواند از هم جدا باشد. من روزی به میان شما باز خواهم گشت."
و صلح و برابری در آفریقای جنوبی با کمترین حد خشونت ولی در حد اعلی توافق و مشارکت جامعه تنها با آزادی ماندلا در پی سالها صبر و استقامت، تلاش و ساختن اذهان جامعه مورد تبعیض آفریقای جنوبی برپا شد. امید که شاهد این روزهای خوب برای همه ملل و کشورهای دربند باشیم.
برای آفریقای سیاه
اولین بارها که نام آفریقا را شنیدم اخبار خبر کودتاها و نسل کشیهای پیدرپی در بیشتر کشورهای این قاره بود. این اولین خاطرات من از این قاره بزرگ بود. تا این که خبر جنبش ضد نژادپرستی در آفریقای جنوبی پخش شد، ماندلا آزاد شد و دیگر آپارتاید نبود. بعدش هتل رواندا و قتل و عام و نسل کشی در این کشور، سال 86 بود که در سفرم به سوئیس با یک جوان از سودان هم اتاق بودم و در طول آن دوره بیشتر با رنج مردم این قاره آشنا شدم. و آخرین علت مواجهه من با آفریقا سال قبل میلادی بود و جام جهانی.
در این میان چند وقتی بود ک خبرهایی از شاخ آفریقا میآمد اما زیاد کسی به آن توجه نمیکرد تا زمانی که موضوع قحطی و مرگ و میر در میان ساکنان 4 کشور سومالی، جیبوتی، اتیوپی، کنیا طرح شد. بیشتر این مشکلات هم در سومالی به وقوع میپیوندد. دلیل آن بیسامان بودن آن کشور و نبود دولت مرکزی قدرتمند و فعالیت گروه شورشی الشباب و مزاحمت این گروه برای توزیع آذوقه توسط سازمانهای بیناللملی بود و هست.
یاد فیلم فراتز ار مرزها –Beyond Borders – افتادم. سالهاست که همه دارند برای زنده ماند مردم آفریقا تلاش میکنند و تنها مدت کوتاهی است که ما در جریان قرار گرفته ایم. از ابتدای ماه رمضان امسال بود که هلال احمر و دولت ایران تصمیم به کمک رسانی به مردم سومالی به عنوان آسیبپذیرترین کشور در شاخ آفریقا گرفتند. سازمان امداد و نجات جمعیت هلال احمر تاکنون نزدیک به 10 محموله امدادی و تعدادی نیرو جهت ارائه خدمات امدادی به آن کشور گسیل داشته است. شماره حساب 99999 بانک ملی هم برای دریافت کمک مردمی اعلام شده است.
همچنین قائم مقام وزیر بهداشت در امور بینالملل از تمامی پزشکان متعهد کشور برای ارائه خدمات پزشکی به مردم ستمدیده سومالی دعوت به عمل آورده. دکتر محمدحسین نیکنام گفت: با توجه به بحران قحطی در منطقه شاخ آفریقا و به خصوص کشور محروم سومالی و نیاز شدید مردم آن منطقه به کمکهای پزشکان، از تمامی پزشکان عمومی و متخصص نوعدوست و علاقمند به ارائه خدمات پزشکی در این منطقه دعوت به همکاری میکنیم. پزشکان برای شرکت در این طرح خداپسندانه ظرف یک هفته فرصت دارند جهت اعلام آمادگی خود با ارسال مشخصات و مشخص کردن تخصصشان به نشانی الکترونیکی epr@behdasht.gov.ir اقدام نمایند. او ادامه داد: متعاقب این فراخوان و پس از پایان مهلت ثبت نام هماهنگیهای لازم از طریق وزارت امور خارجه و سایر ارگانهای ذیربط در مورد اعزام آنها انجام خواهد شد
امیدوارم که در آینده شاهد دنیایی باشیم پر از صلح و دوستی و حمایت انسانها از یکدیگر باشیم.
پنجمین جشنواره روز حفاظت از یوزپلنگ
یوزپلنگ آسیایی شدیدا در معرض انقراض قرارد دارد. آخرین بازمانده های یوزپلنگ آسیایی که با جمعیتی کمتر از 100 عدد اکنون فقط در کشور ما ایران زندگی می کنند، برای رهایی از خطر انقراض نیازمند حمایت و حفاظت از سوی مردم ایران هستند. به همین دلیل از سال 1386 روز 9 شهریور به عنوان "روز حفاظت از یوزپلنگ" انتخاب شده است تا بهانه ای باشد برای آموزش های عمومی درباره یوزپلنگ و وضعیت بحرانی و حساس آن. هر ساله به این مناسبت گروه ها و تشکل های فعال در زمینه حیات وحش، در نقاط مختلف کشور برنامه های آموزشی متنوعی را در زمینه حیات وحش ایران برگزار می کنند.
پنجمین جشنواره "روز حفاظت از یوزپلنگ" 16 الی 18 شهریورماه در مجموعه تاریخی فرهنگی کاخ گلستان واقع در میدان پانزده خرداد (ارگ) برگزار می شود. در این جشنوارهبرنامه های آموزشی متنوعی برای اطلاع رسانی در زمینه حیات وحش ایران با حضور گروه های فعال در زمینه حیات وحش تدارک دیده شده است.
برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد جشنواره می توانید با دبیرخانه جشنواره تماس بگیرید: 02188005926 و 09352543464
یک روز خوب می آد
بارها قرار گذاشتم که باز بنویسم، از جامعه مدنی و تجربههای داوطلبانه در آن و کارهای مدنی اما نشد که نشد. تا زمانی که خبر گذشت آمنه بهرامی از قصاص اسیدپاش و حضور حسنی مبارک دیکتاتور مصر در قفس را شندیم و دیدم و خواندم.
در یادداشت قبل پیام رئیس جمهور خاتمی درباره بخشش و گذشت آمنه از قصاص را نوشتم که چه زیبا گفت: کار آمنه برای همه ثابت کرد در برابر سنگدلی و بیآزرمی و نفرتپراکنی و خودخواهی و کینتوزی هنوز میتوان از مهربانی، شرافت و احترام به زندگی، دیگرخواهی و بزرگ منشی هم سراغ گرفت و زیبایی را در اوج آن به تماشا نشست ای کاش همه بیاموزیم و دست از کین توزی و پافشاری بر رفتارهای اشتباه خود برداریم.
دیشب وقتی تصویر حسنی مبارک دیکتاتور و رئیس جمهور سی و چند ساله مصر را درون قفس آهنی به همراه دو پسر، وزیر داخله و تعدادی از مقامات و مسئولین سابق آن کشور که در کشتار مردم آزادی خواه آن سامان نقش داشتهاند را دیدم ناخود آگاه به یاد تصاویر مبارزان اسلامی مصر درون همین قفس ها افتادم. دیر زمانی نیست. چه کسی فکر می کرد روزی خود مبارک و جمال مبارک فرزندی که همه جا زمزمه جانشینی او بر مصر بود روزی در این قفس مجبور به دفاع از خود در مقابل دادگاه مردم باشند؟؟؟
برای همه افرادی که اخبار را دنبال می کنند در سطح جهانی داستان محاکمه مبارک و در سطح ملی ایثار و گذشت آمنه میتواند اخباری باشند سرشار از درس و یا تنها خبری در کنار دیگر اخبار. اول این که شاید بتوان حتا زمانی که ستمگری به ما بدترین ستمها را هم روا داشت تنها و تنها به دلیل حس انسانی او را ببخشیم. اما این بخشش هرگز نمیتواند باعث فراموشی آن ستم شود زیرا درد و رنج هر ستم را تنها ستم دیده میداند و خدایش. دوم این که بساط ظلم و ستم شاید در جامعه برای سالهای سال برپا باشد و با قدرت و شدت به کار خود ادامه دهد اما یقین بدانیم که یک روز خوب میآید ولو این که ستم دیدگان نباشند.
در پایان بدبحال دیکتاتوری که قبل از آغاز محاکمه خود نمیرد و مجبور شود مثل مبارک در بستر بیماری و برروی تخت در قفس دادگاه حاضر شود. چه زیباست دیدن این صحنهها برای مردمی که سالها مجبورند این دیکتاتورها را بر زبان و رفتار ستایش کنند اما در دل نفرین.
به امید روزی که جهان جایی بهتر برای زندگی همه انسانها در کنار هم باشد.
مهر بورزیم و نور بپاشیم
آمنه بهرامی، قربانی معروف اسیدپاشی، که قرار بود صبح دیروز اقدام به قصاص کند و چشمان خواستگار سابقش را از او بگیرد، از قصاص وی صرف نظر کرد و چشمان مجید را به او بخشید. قرار بود آمنه در بیمارستان دادگستری تهران و با حضور پزشکان متخصص قانونی و دادیار اجرای احکام دادسرای امور جنایی پایتخت، حکم قصاص مجید موحد را اجرا کند. خانم بهرامی آبان ماه سال ۸۳ در خیابان رسالت تهران از سوی آقای موحد مورد اسیدپاشی قرار گرفت و چشم چپ وی کاملا از بین رفت.
اکنون خاتمی در واکنش به بخشش بزرگوارانه ی آمنه، در یادداشتی نوشته است: آنچه آمنه از خود نشان داد حکایت گر آن است که جان زیبا و شکوهمند را هیچ عاملی جز نفرت و نابردباری و خشونت نمی تواند زشت کند و یا زشت بنمایاند. متن کامل این یادداشت را به نقل از سایت شخصی محمد خاتمی در ادامه بخوانید:
به نام خدا
دلها پر از درد می شود، هنگامی که آسیب های اجتماعی و خشونت هایی را رو به گسترش می یابیم که موجب تباهی جانها و از هم پاشیدن زندگی ها و گسست پیوندها و از میان رفتن سلامت ها و افزایش نفرت ها و نگرانی ها می شود.
سالها پیش، در دوران ریاست جمهوری که همواره دغدغه امنیت عمومی و نگاهداشت حق و حرمت مردم را داشتیم (هر چند در این باب آنگونه که دلخواه بود موفق نبودیم) و مشکلات و مسائل اجتماعی و پرخاش گری ها و آسیب ها هرگز قابل مقایسه با امروز نبود، هنگامی که خبر رسید که سنگدل منحرف و بی انصافی بر چهره دختر جوانی که شادابی و زیبایی از جمله سرمایه های زندگی او است اسید پاشیده است و حاصل جنایت، محرومیت آن دختر جوان از نعمت بینایی و آسیب جدی به همه صورت و چهره او بوده است، بر خود لرزیدم، نه تنها بر اساس یک احساس شخصی که به خاطر مسؤولیت بزرگ اجتماعی که ملت بزرگ بر عهده ما گذاشته بود؛ و مگر از مهم ترین مسؤولیت های دولت حفظ و بسط امنیت اجتماعی در کنار حفظ و بسط امنیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی نیست؟ هر چند که نمی توان جامعه ای را در نظر آورد که هیچ نقطه نا امنی در آن نباشد. ولی نگرانی از اینکه ناامنی ها گسترده شود امری بجا است. آن روز این داستان غم انگیز پیگیری شد، ولی مگر می شد آنچه را آمنه خانم بهرامی عزیز از دست داده است به او برگرداند و تنها نقطه امید شکیبایی و بالا بودن توان تحمل این خانم بزرگوار و خانواده شریف او بود و آن سوی داستان جوان نگون بختی که شکوه زندگی خود و دیگری را نگونسار کرده بود و بدترین روزهای خود را می گذراند تا از یک سو حکم دادگرانه دادگاه او را به کیفر عمل زشت خود برساند و از سوی دیگر تازیانه تابسوز ملامت وجدان.
امروز وقتی در خبرها آمد که «آمنه» در کمال بزرگواری، آموزگاری کرد و از حق قصاص خود گذشت بر همه ثابت شد که در برابر سنگدلی و بی آزرمی و نفرت پراکنی و خودخواهی و کین توزی هنوز می توان از مهربانی، شرافت و احترام به زندگی، دیگرخواهی و بزرگ منشی هم سراغ گرفت و زیبایی را در اوج آن به تماشا نشست. آنچه آمنه از خود نشان داد حکایت گر آن است که جان زیبا و شکوهمند را هیچ عاملی جز نفرت و نابردباری و خشونت نمی تواند زشت کند و یا زشت بنمایاند. درود به آمنه خانم!
آیا در عرصه زندگی سیاسی و اجتماعی نیز نمی توان از آمنه آموخت و بحران را با آرامش و تنش را با احترام به یکدیگر و پاس داشت حق و حرمت انسان و دوری از غرور – بخصوص آنان که قدرت بیشتری دارند – سودا کرد؟
سید محمد خاتمی -۱۰ مرداد ۱۳۹۰
مرگ پایان کبوتر نیست
سال 84 بود و حضور طرفداران محیط زیست در اعتراض به تخریب درختان پارک جنگلی لویزان به بهانه ادامه مسیر بزرگراه شهید زین الدین. تعدادمان خیلی زیاد نبود اما حضور طرفداران محیط زیست همراه با اطلاعرسانی سریع و همراهی روزنامه نگارانی که به تازگی و در پی تلاش فراوان توانسته بودند ستون محیط زیست را در روزنامهها به صفحه تبدیل کنند منجربه کاهش سرعت تخریب و حفظ تعداد بیشتری از درختان مسیر شد.
در حاشیه این برنامه بود که برای اولین بار با مژگان جمشیدی آشنا شدم. خبرنگاری که فعالانه و عالمانه به دنبال اطلاعرسانی، تولید اخبار صحیح و آگاهسازی جامعه بود. او که هنوز هم حتا بعد از ف.ی.ل.ت.ر شدن وبلاگ خوبش در هرجایی که بتواند از محیط زیست مینویسد. این آشنایی همراه بود با دوران بعد از خروج ما از جبهه سبز ایران، مژگان را بارها در مناسبتها و برنامههای محیط زیستی دیدم تا این که چند سال بعد خبر ازدواج او را با مهندس یاسر انصاری شنیدم.
آقای انصاری را تا پایان سال قبل ندیده بودم. اما با سبز پرس (پایگاه خبری فضای سبز و محیط زیست ایران) اشنا بودم. رسانهای که آن در فضای مجازی در حال فعالیت و باز کردن جای خود بود و امروز به یکی از مراجه اطلاعرسانی در این زمینه تبدیل شده است.
یاسر انصاری از موسسین و فعالیت کانون عالی گسترش فضای سبز و حفظ محیط زیست ایران بود. فردی آرام، فعال و پیگیر ولی امروز با دریافت پیامکی خبر درگذشت او را شنیدم. هنوز هم در بهت هستم که چرا او؟؟؟؟؟ چرا این روزگار غدار این همه انسان خوب را به راحتی از ما میگیرد. او که سن و سالی نداشت چرا باید براثر ایست قلبی از کنار مژگان و از میان ما به ملکوت اعلی برود؟؟؟؟؟؟؟ نکند کخ ما یکی از فعالین محیط زیست را بر اثر آلودگی محیط زیست مان از دست دادیم!!!
در اینجا به دوست عزیزم مژگان جمشیدی و خانواده انصاری بابت این ضایعه تاسف بار را تسلیت میگویم و به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانم که مراسم تشیع پیکر آن مرحوم فردا 4 شنبه 22 تیر برگزار میگردد.
ان الله مع الصابرین
به گلوی خشکیده ی تو
و من،
جرعه های سکوت را سر میکشم!
قصه هاست
به دریای شرافت تو
و من،
در متن های بیحاصل آه میکشم!
تویی که دیدارت در عین آرامش سرشار از امید و انرژی بود. برای شمایی که با رفتن خود شرافت و استقامت را در عین آرامش به همگان آموختی. برای آنکه رفتار و هجرتش معنای این پیام الهی بودی. ان الله مع الصابرین
برای گل های سبز باغچه مان
نازلی سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجهی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت ...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: "زمستان شکست!"
و
رفت ...
احمد شاملو
برای او که تاب رفتن عزت از ایران را نداشت. برای ما که تاب رفتن و ریختن برگهای سبز این درخت کهن را بعد از بهار سبز نداریم. برای ما که آرزو و امید داریم که پشت هر پاییز و زمستان بهار میآید. برای ما که شاید در بهار عاشق شدیم که همیشه عاشق بهاریم. ای آدمها رنگ و بوی بهار را در دلهایتان برای روزهای بیرنگ تابستان و پاییز و زمستان نگه دارید.
درد او فردای ایران بود
نیمه شب دیشب دهم خرداد 1390، عزت الله سحابی یکی از نجیبترین، معتبرترین، شریفترین، سالمترین سیاستمدارن ایرانی بعد از مدت زیادی در بستر بیماری به رحمت ایزدی پیوست. او از فعالین و دغدغهمندان ملی و مذهبی بود. بارها از او در این وبلاگ یاد کردم. انتشار نشریه ایران فردا در سالهای دهه 70 و چاپ کتاب دغدغههای فردای ایران از او برای مان یادگار ماند. شاید بتوان از او به عنوان فردی یاد کرد که همیشه دغدغه ایران و آینده آن برایش از مسائل فردی و سازمانی و گروهی مهمتر بوده است.
خدایش رحمت کند و امیدوارم که ما هم بتوانیم دغدغه او که ایران و فردای ایران بود را دنبال کنیم
دوباره می نویسم
شاید با دیدن وبلاگم در طول 2 سال قبل و همین روزها با نزدیکتر شدن به فصل گرما، شما خواننده و یا عابری که به این وبلاگ سر میزنید و یا سرزدهاید با خود بگوئید که چی شد جامعه مدنی و داوطلبی در آن. یعنی همه چیز تمام شده که این حسامالدین برای ما شعر اینجا نصب میکند!! نکنه بیخیال شده و یا اصلاً در فضای سازمانهای مردم نهاد ما خبری نیست.
اما حقیقت چیزی دیگر است. این وبلاگ که برای 2 سال به صورت اتفاقی و موردی آنهم نه بسان ایام قدیم روزآمد میشد. بله به خاطر بازگشت زمستانهای سرد و تابستانهای گرم و هوای شرجی و نامناسب مدتی بود که غیرفعال شده بودم. اما با آمدن خرداد ماه باز جانی گرفتم و دارم تلاش میکنم که خودم را از این روزمرگی و این وبلاگ را این بیاثری نجات دهم.
در طول این 2 سال خیلی کارها هم من انجام دادم و هم سازمانهای مردم نهاد. اما فرصت نوشتن نبود. بود اما در ذهنم و درجایی ثبت نشد. البته همهاش در ذهنم هست. بگذریم. من باز میخواهم بنویسم. برای این که نوشتن شاید تنها راه ماندن باشد و آگاهی دادن مهمترین روش در رسیدن به موفقیت و سربلندی جامعه ایران.
برای اولین اقدام جدید یک فعالیت اجتماعی و آموزشی را معرفی میکنم:
نشریه تخصصی چهارباغ با همکاری موسسه فرهنگی هنری سپندهنر و انتشارات وارش برگزار میکند: جلسه توجیهی و مقدماتی کارگاه آموزشی اسکیس ارشد و جشن رونمایی از کتاب اصول اسکیس و تکنیکهای راندو در طراحی صنعتی
جای و گاه برنامه: سالن اجتماعات مجموعه فرهنگی سئول، چهارشنبه 11 خرداد ماه 1390 ساعت 15
علاقمندان برای اطلاع از جزئیات بیشتر میتوانند با شماره تلفن 16 98 82 88 و سایت فصلنامه تخصصی چهارباغ تماس حاصل نمایند.
نشانی مجموعه فرهنگی سئول:
دسترسی پیاده: میدان ونک/ خیابان ونک/ نبش اتوبان کردستان/ پارک سئول/ مجموعه فرهنگی سئول
دسترسی اتومبیل: میدان ونک/ خیابان ملاصدرا/ شیراز شمالی/ خیابان پردیس/ پارک سئول/ مجموعه فرهنگی سئول
بهار غم انگیز
بهار آمد گل و نسرین نیاورد * نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست * چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد * که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا مینالد ابر برق در چشم؟ * چه میگرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون میچکد از شاخه گل؟ * چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟ * که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟ * چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟ * چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته است؟ * چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمیخواند سرودی؟ * چرا ساقی نمیگوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفتست؟ * چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟ * بهار آمد ؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفتست؟ * که این لب بسته و آن رخ نهفتست؟
مگر دارد بهار نورسیده * دل و جانی چو ما ، در خون کشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟ * که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟ * که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین ! خیز و پیش آی * گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبکرو * بزن آبی بروی سبزه نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش * نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان * گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان * برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز * گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ، بنگر این دشت مشوش * که میبارد بر آن باران آتش
بهارا ، بنگر این خاک بلا خیز * که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا ، بنگر این صحرای غمناک * که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت * که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن * مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز * پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز * شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن * مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز * گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن * جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش * به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است * هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخه بشکسته ، خشک است * چو فردا بنگری پر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است * چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود * برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی * وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام * بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم * دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم * ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم * سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار * به آیین دگر آیی پدیدار
هوشنگ ابتهاج
پس از 60 سال از ملی شدن نفت ایران
29 اسفند 89 مصادف با شصتمین سالروز تصویب قانون ملی شدن نفت ایران است. مادهای که در عین نعمت برای ملت و بهترین فرزندان ایران مایه نکبت بوده است و تا زمانی که زیستن آزادانه و حاکمیت مردم بر آن بوده است مردم از آن شاد و در زمان های دیگر از داشتن آن سیر بودند. با مرور زندگی، خدمات و روزهای پایانی حیات دکتر محمد مصدق و سایر میهن پرستان و دلسوختگان آزادی و آبادی میهن شاید بتوان باور کرد که جامعه ما نخبه کش و خائن بوده است. اما چگونه ممکن است که این موضوع در همیشه تاریخ ما قابل مشاهده باشد؟؟؟؟ چون عامل تمام این خیانتها و ستمها و نخبه کشیها و راه دادن به ستمکاران و دشمنان همیشه خودمان بودهایم و غیر از خودمان نباید کسی را سرزنش کنیم.
لازم است تا کلام رهبر نهضت ملی نفت و آن شیر خفته در احمدآباد را به یاد داشته باشیم که گفت:
«در کشورهای دموکراسی و مشروطه هیچ قانونی بالاتر از اراده ملت نیست.» (پیام مصدق به ملت ایران، کیهان ۵ مرداد ۳۲)
«آنهایی که می خواهند ملت ایران غیر رشید معرفی شود ، آرزوی خود را به گور خواهند برد.» (از سخنان مصدق در دادگاه تجدید نظر، مصدق؛ سالهای مبارزه و مقاومت، غلامرضا نجاتی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ دوم، ۱۳۷۸،ج ۲، ص ۲۸۶)
«ما حرف حق را میزنیم. اگر صدای ما یک روز برای این، گوش نواز و برای آن، گوش خراش است و روز دیگر بالعکس ما نباید خاموش شویم.» (سیاست موازنه منفی در مجلس ۱۴،حسین کی استوان،انتشارات روزنامه مظفر، بهمن ۱۳۲۹، جلد ۲، ص۷۵)
«پس از ۵۰ سال مطالعه و تجربه به این نتیجه رسیدم که جز تامین آزادی و استقلال کامل ممکن نیست ملت ایران بر مشکلات پیروز شود. برای نیل به این منظور تا آنجا که توانستم کوشیدم.» (مصدق؛ سالهای مبارزه و مقاومت، غلامرضا نجاتی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ دوم،۱۳۷۸ ، ج۲ ،ص ۲۰۰)
«یک اصل ثابت و تغیر ناپذیر برای حکومتی که به افکار عمومی تکیه دارد، این است که هر وقت با مشکلی روبرو میشود به منبع قدرت و سرچشمه لایزال نیروی ملت متوجه میگردد، ملت ما اکنون زبانزد شهامت و مردانگی شده است و در سراسر گیتی از او به عنوان مشعلدار مبارزات ملی یاد میکنند.» (پیام رادیویی مصدق به ملت، اطلاعات ۱۶ دی ۱۳۳۱)
مصدق در دفاعیات خود در بیدادگاه نظامی پس از کودتای انگلیسی آمریکایی 28 مرداد گفت:
«حیات، مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر افرازی میلیون ها ایرانی ونسل های متوالی این مملکت کوچکترین ارزشی ندارد. از آنچه برایم پیش آمده هیچ تاسفی ندارم و یقین دارم وظیفه ی تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام دادم. عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد.ولی آنچه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است.»
«به ملت ایران و بخصوص افراد جوان که چشم وچراغ مملکت و مایه امید کشورند، میگویم از راهی که برای طرد نفوذ بیگانگان پیش گرفته اند منحرف نشوند، از مشکلاتی که در پیش دارند هیچ وقت نهراسند و از راه حق و حقیقت باز نمانند.»
«چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم این آتش خاموش نخواهد شد. اگر قرار باشد در خانه ی خود آزادی عمل نداشته باشیم و بیگانگان بر ما مسلط باشند مرگ بر چنین زندگی ای ترجیح دارد. هیچ مبارزهای هر چند کوچک و ناچیز باشد به آسانی به نتیجه نمیرسد. تا رنج نبریم گنج میسر نمیشود. در این راه نیز سعی ناکرده به جایی نتوان رسید.»
نامش تا ابد جاویدان است و آزادگان و سرفرازان این ایران زمین راه او را در مسیر آزادی و آبادی میهن طی خواهند نمود.
به یاد عاشقای این دیار
امسال هم روز عشاق 14 فوریه مصادف با 25 بهمن داره میرسه. سالهاست که در میهن فریاد از دست رفتن اصول و باورهای ملی بلند است که ما که خودمان جشنهای گاهنبار داریم، اسپندارمزارگان داریم و موضوعات زیادی برای جشن و شادی چرا باید مردممان به سمت این مراسمهای غربی و به قول برخی افراد رویکردهای سرمایهداری تمایل داشته باشند. به هر روی من که فکر میکنم نامگذاری یک روز برای عشق ورزیدن و دوست داشتن چیز بدی نباشد. آدمها حق دارند که به بهانههایی هرچند اندک برای دوستان و عزیزانشان اقدامی انجام دهند.
یادمه سال 85 بود که از بم به تهران برمیگشتم و در هواپیما با دیدن یادداشتی درباره نحوه شهادت شهید ابراهیم همت و مرور خاطراتم از بم پس از زمینلرزه یک دفعه در ارتفاع 30 هزارپایی بغضم ترکید و برای مدتی طولانی در گوشه هواپیما گریهام گرفت حال و احساسی که سال 88 در فردای روزی مهم دوباره در قطار و به سمت اردکان بهم دست داد. در اون ارتفاع با خودم عهد کردم که اگر اول از همه میهنم و بعد خودم را دوست داشته باشم میتوانم به دیگری هم عشق بورزم.
امسال این سنت غیر ایرانی را دوست دارم چون میدانم که به میهنم عشق میورزم. خودم را هنوز نمیدانم. اما برای خودم کتاب خواهم خرید. برای خودم در خیابان قدم خواهم زد و برای خودم ترانههایی که درباره عشق به ایران و دوست داشتن میهن و مردم است را زمزمه خواهم کرد. عارفان نقطه پرگار وجودند ولی – عاشقانند که در این دایره سرگردانند.
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی؟!
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم!
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط ِعافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن
هرجا که نگاه می کنم خونین است!
از خون پرنده ای، گُلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی؟!
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
